تولد دیگر

در بحبوحه روزمرگی، رمضان سال 1396 بود که نخستین کودک صدایش را از بطن‌ مادرش بلند کرد. انگار خواست بگوید که من هستم و از این پس مراقبت‌ام کنید.

تصمیم بزرگی که حالا اعتراف می‌کنم آمادگی آن را نداشتم. هم به لحاظ بحث عاطفی و تربیتی و هم به لحاظ نگرانی‌های مالی. او اما آمد و این روزها دنیای مرا شبیه دنیای کودکانه خودش زیبا کرده است. دنیای که وقتی در پایان هر روز در آن گام می‌گذارم، احساس تازه و لذت‌بخشی را تجربه می‌کنم که پیش از آن هرگز چنین احساسی را نیازموده بودم.

او آمد و مرا بار دیگر به زندگی کردن امیدوار ساخت. حس تلاش و تکاپو بار دیگر با آمدن او در من زنده شد و مرا به دینای افراد متحرک متصل ساخت.

این روزها وقتی به چشمان سیاه قشنگ او می‌نگرم از خجالت آب می‌شوم به این دلیل که هیچ چیزی ندارم تا پشتوانه آینده او بسازم. خانه کرایی، بدهکاری‌های مفرط و روزمرگی گاهی ناگزیرم می‌سازد همانند او زار زار گریه کنم. اما با همه‌ی این‌ها، سعی می‌کنم همانند او همه چیز را زودگذر و قابل حل بدانم و به آسانی از کنار آن بگذرم.

حس خوشبختی دیگر این است که همسر زیبا و صادقی دارم که همانند کوهی به آن اعتماد دارم و در هر لحظه‌ای در کنار من می‌ایستد. بودن او نعمت بزرگی‌ست که لحظه‌های مرا دست‌نیافتی می‌سازد.

مدیون همه به خصوص او در زندگی‌ام هستم. سعی می‌کنم قدر او و آروین نازنین را بدانم و به هر نحوه ممکن اسباب راحت آن‌ها را فراهم سازم. و این خواست قطعا زمانی ممکن است که امنیت در کشورم تامین و دولت‌مردان فرصت زندگی در این کشور را بدهد. امیدوارم زنده بمانم تا محبت‌های این نازنین‌ها و دیگر خوبان روزگار را پاس بدارم.

آرش

/ 0 نظر / 29 بازدید