سرابی که انتهایش ناپیداست

کوچک‌تر که بودم همیشه آرزویم این بود که مایک بدست جلو یک مقامی قرار بگیرم و همانند یک خبرنگار پرسش‌هایم را مطرح سازم و روزنامه‌نگاری خوبی باشم. سال‌ها این رویا را در ذهنم پرورش دیدم. همواره از دیدن خبرنگاران به خصوص مجریان ذوق‌زده می‌شدم و در عالم رویا خودم را جای آن‌ها قرار می‌دادم. مدرسه به پایان رسید و من پس از سپری کردن آزمون کنکور موفق شدم به دانشکده‌ی دلخواهم راه یابم. در طول چهار سال تحصیلی با خبرنگاران زیادی آشنا شدم و با آن‌ها ارتباط برقرار کردم. کارم را به عنوان یک کارآموز از سال دوم دانشکده آغاز کردم و آهسته آهسته پله‌ها را یکی پس از دیگری پیمودم. این روزها در مقام یک روزنامه‌نگار تشریف دارم. نمی‌دانم در چی جایگاهی، این را باید دیگران قضاوت کنند. اما پس از سال‌ها تحصیل و کار در این عرصه، هنوز خستگی چندانی از پیمودن این مسیر احساس نمی‌کنم. همچنان سرشار از انرژی‌ام و کلی انگیزه و سوژه برای کار دارم.

مشکل اما جای دیگری است. ندادن اطلاعات به موقع و حاضر نشدن مسوولان به پاسخ‌دهی گاهی همه‌ی تلاش‌هایت را نقش بر آب می‌کند و تو می‌مانی که با مدیر مسوول روزنامه با چی زبانی، کم‌کاری‌های ناخواسته‌ات را توجیه کنی. این ممکن است ضریب موثریت تو را در یک اداره به صفر برساند، در حالی عامل این کار جایی دیگری است و مسوول این را تشخیص نمی‌دهد.

در کنار این، تهدید از سوی زورمندان و قلدران زمان نیز گاهی حرکت‌ات را در این مسیر کند می‌سازد. افغانستان سرزمین وحشتناکی‌ست و این جا قانون جنگل حاکم است. به همین دلیل جیگر می‌خواهد که تو با تنهایی و با سلاح قلم با جنگ اهریمنان زمان بروی و انتظار داشته باشی که در پایان کار با کدام اخطار و تهدیدی روبرو نشویی. تماس‌های تهدیدآمیز فراوانی را دریافت کرده‌ام و مدعیان زیادی سعی کرده پرونده فسادآلود شان را با تطمیع من بپوشانند، اما هرگز تن به این فشارها نداده‌ام و همچنان در این مسیر پایدار ایستاده‌ام.

امیدوارم قامت این قلم هیچ‌گاهی خم نشود تا نیازمندان و مستمندان که صدای ندارند از این طریق به حق شان برسند.

#روزنامه‌نگاری #افغانستان #خشونت‌وجنگ #زومندان

/ 0 نظر / 38 بازدید